داستان کودکانه و آموزنده میمون بی ادب را در ادامه بخوانید. این داستان کوتاه کودکانه ، برای رده سنی مهد کودک و پیش دبستانی مناسب است.

 میمون بی ادب

یکی بود یکی نبود دریک جنگل بزرگ چندتا میمون وسط درختها زندگی میکردند
در بین آنها میمون کوچکی بود به نام قهوه ای که خیلی بی ادب بود.

همیشه روی شاخه ای می نشست وبه یک نفر اشاره میکرد وباخنده میگفت
اینوببین چه دم درازی داره اون یکی رو چه پشمالو وزشته وبعد قاه قاه می
خندید.

هر چه مادرش اورانصیحت میکرد فایده ای نداشت.

تااینکه یک روز درحال مسخره کردن بود که شاخه شکست وقهوه ای روی زمین افتاد.

 مادرش اوراپیش دکتریعنی میمون پیربرد.

دکتر اورامعاینه کرد وگفت دستت آسیب دیده  و توباید شیرنارگیل بخوری تا خوب شوی.

 چند دقیقه بعد قهوه ای بقیه میمونها را دید که برایش شیر نارگیل آورده بودند.

اوخیلی خجالت کشید وشرمنده شد وفهمید که ظاهر وقیافه اصلا مهم نیست بلکه این قلب مهربونه که اهمیت داره،

برای همین ازآن ها معذرت خواهی کرد وهیچوقت دیگران را مسخره نکرد.

 

نویسنده: خانم اعظم شریفی مهر

 منبع: کودک سیتی

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در سه شنبه چهارم شهریور 1393 و ساعت 14:18 |

ما بچه ها دوست داریم

همیشه خندون باشیم

دوست نداریم که غمگین،

خسته و گریون باشیم

 

بعضی آدم بزرگا

کودکی یادشون  نیست

جنگ به  پا می کنن

بچه ها رو یادشون نیست

 

با دل های سیاه و

 با چشمای پر از خون

با نفرتی که کرده

اونا رو هار و مجنون

 

هر چی گلوله دارن

 رو سرِ ما می بارن

دقّ دلی هاشونو

اینجوری درمیارن

 

آهای آدم  بزرگا

چرا جنگ و جنایت؟

چرا ظلم و تباهی؟

چرا کینه و نفرت؟

 

خونه هامون خراب شد

دلهای ما کباب شد

زخمی و بیمار شدیم

از شما بیزار شدیم

 

کاشکی که دنیای ما

 پر از صلح و صفا بود

نفرت و جنگ  و کینه

از آدما ،جدا بود

........

.شاعر: مهری طهماسبی دهکردی

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 و ساعت 9:38 |

شعر زیبای کودکانه  من و دوچرخه

 

من و دوچرخه با هم

به تیر برق خوردیم

 عجب تصادفی بود

چه خوب شد نمردیم

دو جای کله ام شد

قلمبه مثل گردو

دوچرخه بدتر از من

شکست کله ی او

دوچرخه بازی من 

چقدر دردسر داشت

مقصرش کسی بود

که تیر برق را کاشت

 شاعر:؟ منبع:

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در جمعه بیست و هفتم تیر 1393 و ساعت 16:56 |

آمده فصل تابستان

با خورشید فروزان

 

تیر و مرداد،شهریور

می آیند با تابستان

 

تابستان گرمِ  گرم است

آفتابش داغ و سوزان

 

اما من دوستش دارم

چون تعطیل است دبستان

 

تابستان فصل كوشش

تابستان فصل كار است

 

بر شاخه ی درختان

میوه های آبدار است

 

میوه ی آبدار و شیرین

نعمت پروردگاراست

شاعر:مهری طهماسبی دهکردی

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در چهارشنبه یازدهم تیر 1393 و ساعت 17:47 |
يكي بود ، يكي نبود ، زير گنبد كبود در جنگلي، خوكي با سه پسرش زندگي مي كرد . اسم بچه ه به ترتيب مومو ، توتو ، بوبو بود .

 

يك روز مادر خوكها به آنها گفت :" بچه ها شما بزرگ شديد و بايد براي خودتان خانه اي بسازيد و زندگي جديدي را شروع كنيد . "

مومو كه از همه بزرگتر و از همه تنبل تر بود پيش خودش فكر كرد چه لزومي دارد كه زيادي زحمت بكشد براي همين با شاخ وبرگ درختها يك خانه براي خودش ساخت .توتو كه كمي زرنگتر بود با تنه درختها يك خانه چوبي ساخت . بوبو كه از همه زرنگتر و باهوشتر بود با سنگ يك خانه سنگي محكم ساخت .

  مدتي گذشت ، يك روز مومو جلوي خانه ، در حال استراحت بود كه گرگي بدجنس او را ديد . گرگ تا اومد مومو را بگيرد ، مومو فرار كرد و به خانه رفت و در را بست . گرگ خنديد و گفت :" حالا فوت مي كنم و خونه ات را خراب مي كنم و تو رو مي خورم . " بعد يك نفس عميق كشيد و فوت كرد . چون خونه مومو محكم نبود بلافاصله خراب شد . مومو ترسيد و شروع به دويدن كرد

رفت ورفت تا به خانه توتو رسيد .در زد وفرياد كشيد : " توتو ، توتو در را بازكن گرگه دنبال من است . "

 

توتو در را باز كرد و گفت :" نگران نباش خانه من محكم است و با فوت گرگه خراب نمي شه ."

 

گرگه كه مومو را دنبال مي كرد به خانه توتو رسيد و قاه قاه خنديد و گفت :" الان فوت مي كنم و خونه شما را خراب ميكنم و هر دوي شما رو مي خورم . " بعد فوت كرد ولي چون خانه توتو محكم بود خراب نمي شد

 

آخر سر گرگه خسته شد ، پيش خودش فكر كرد كه حالا چكار كنم . بعد يك چيزي به ذهنش رسيد و پيش خودش گفت :" چون خونه توتو چوبي هست اگر آنرا به آتش بكشم ، خوكها مجبور مي شوند كه بيرون بيايند بعد آنها رامي گيرم ومي خورم ." براي همين خانه توتو را آتش زد.

 

دود همه جا را پر كرده بود ، خوكه نمي توانستند نفس بكشند براي همين از در پشتي فرار كردند و به خانه بوبو رفتند . در زدند و فرياد كشيدند : " بوبو درو بازكن گرگه دنبال ماست . "

 

بوبو بلافاصله در را باز كرد و به آنها گفت كه نگران نباشند.

 

، گرگه كه دنبال آنها بود ، رسيد و دوباره قاه قاه خنديد و گفت :" چه بهتر حالا هر سه شما را مي خورم . " بعد شروع كرد به فوت كردن ولي هر چه فوت كرد خانه بوبو خراب نشد ، فكر كرد آن را آتش بزند ولي خانه سنگي بوبو آتش نمي گرفت .

 بعد سعي كرد از دودكش وارد خانه شود . همان موقع خوكها بخاري را روشن كردند و دم گرگه آتش گرفت . گرگه فرياد كشيد و از لوله دودكش بيرون پريد و به سمت جنگل فرار كرد .

 بعد از آن ماجرا مومو و توتو فهميدند كه هر كاري را بايد به بهترين صورت انجام بدهند تا خطر كمتري آنها را تهديد كند .بوبو هم به آنها قول داد در ساختن خانه جديد ، كمكشان كند.

 

 منبع:بیتوته

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در یکشنبه هشتم تیر 1393 و ساعت 14:29 |