ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۴ و ساعت 22:12 |
 

روزى روزگارى، هيزم‌شكنى به همراه همسرش در يك كلبه‌ى كوچك چوبى در وسط جنگلى بزرگ، با خوشى و شادمانى زندگى مى‌كرد. هيزم‌شكن، هر روز صبح با خوشحالى و در حالى كه آواز مى‌خواند، براى كار از خانه خارج مى‌شد و هنگام غروب، زمانى كه به خانه بازمى‌گشت، يك كاسه سوپ داغ و خوشمزه در انتظارش بود.

يك روز كه مثل هميشه در جنگل مشغول قطع درختان و شكستن هيزم بود، ناگهان چشمش به درختى افتاد كه سوراخ‌هاى عجيبى در تنه‌اش بود. يكى از سوراخ‌ها كاملاً با بقيه متفاوت بود و هنگامى كه هيزم‌شكن داشت آماده مى‌شد تا درخت را قطع كند، ناگهان يك پرى كوچك سر از آن درآورد و بى‌مقدمه پرسيد: اين سر و صداها براى چيه؟

بعد نگاهى به هيزم‌شكن و تبر در دستش انداخت و گفت: هى! تو كه نمى‌خواى اين درختو قطع كنى؟ اين‌جا خونه‌ى منه!

هيزم‌شكن ناگهان يكه خورد و آن قدر شگفت‌زده شد كه تبر از دستش روى زمين افتاد و در حالى كه زبانش بند آمده بود و بريده بريده صحبت مى‌كرد، گفت: او...و...و...ه! خدا..ا..و...ندا!

پرى كوچك با صدايى غمگين به حرف زدن ادامه داد و گفت: ببين! درخت‌هاى زيادى توى اين جنگل هست؛ چرا نمى‌رى و يكى ديگه را قطع نمى‌كنى؟ مثلاً اون يكى.

هيزم‌شكن با اين كه شوكه و متعجب شده و كمى هم ترسيده بود، اما خودش را جمع و جور كرد و با شجاعت گفت: من هر درختى را كه بخوام قطع مى‌كنم!

پرى در حالى كه هنوز صحبت هيزم‌شكن به آخر نرسيده بود، گفت: بسيار خب. پس بذار يه راه ديگه پيشنهاد كنم. اگر تو اين درختو قطع نكنى، من هم در عوض كارى مى‌كنم كه سه تا از آرزوهات برآورده بشه. قبول؟!

هيزم‌شكن پشت گوشش را خاراند و گفت: سه تا آرزو؟ هوووووم! باشه، قبول!

و بعد هم دنبال درخت ديگرى رفت و در همان حال كه به كار مشغول بود، مرتب به آرزوهايى كه مى‌توانست داشته باشد و برآورده شود فكر مى‌كرد و زير لب با خودش مى‌گفت: نمى‌دونم همسرم درباره‌ى اين موضوع چى فكر مى‌كنه؟

زمانى كه هيزم‌شكن داشت به خانه برمى‌گشت، همسرش بيرون از خانه مشغول تميز كردن يك ديگچه بود. هيزم‌شكن با عجله و خوشحالى به طرفش دويد، دستش را گرفت و در حالى كه با ذوق‌زدگى فراوان دستانش را تكان مى‌داد گفت: زود باش، زود باش، ما خيلى خوش شانسيم!

 

همسر هيزم‌شكن نمى‌توانست دليل هيجان‌زدگى شوهرش را بفهمد و داشت به خاطر بالا و پايين پريدن او و حركت دادن دستهايش، تعادلش را از دست مى‌داد. كمى بعد كه هيزم‌شكن آرام‌تر شد و با يك فنجان چاى در پشت ميز ساده‌ى درون خانه‌شان نشست، درباره‌ى اتفاقى كه آن روز در جنگل برايش افتاده بود و حرف‌هاى آن پرى، با همسرش صحبت كرد و همسرش فوراً شروع كرد به فكر كردن درباره‌ى چيزهاى خوب و جالبى كه با اين سه آرزو مى‌توانستند به دست بياورند.

 

بعد، كمى از فنجان شوهرش چاى نوشيد و كمى آن را مزمزه كرد و گفت: من دلم يه رشته (رديف) سوسيس خوشمزه مى‌خواد. ناگهان متوجه اشتباهى كه كرده بود شد و جلوى زبانش را گرفت، اما ديگر دير شده بود و در همان موقع، رديفى از سوسيس پيش چشمان آنها ظاهر شد.

 

هيزم‌شكن با تعجب و عصبانيت فرياد كشيد: سوسيس؟! چه آرزوى بيخودى! اى كاش اون سوسيس مى‌چسبيد به دماغت! به محض گفتن اين حرف، سوسيس‌ها از جا جستند و به دماغ همسرش چسبيدند.

همسرش با ناراحتى و عصبانيت گفت: اى بى‌عقل! ديدى چيكار كردى؟! و بعد شروع كرد به گريه كردن و با خودش فكر كرد كه چه چيزهايى كه نمى‌توانستند آرزو كنند.

 

هيزم‌شكن به شدت عصبانى شد و شروع كرد به فرياد زدن و دشنام دادن: آرزوى شش من يه غاز!

اما فريادهاى او با صداى همسرش متوقف شد: چيه آدم بى‌ارزش؟! مى‌خواى زبون منو قطع كنى تا راحت بشى؟!

هيزم‌شكن جا خورد، اما وقتى به همسرش كه داشت زارى كنان غر و لند مى‌كرد نگاه كرد، ناگهان از خنده روده‌بر شد و در همان حال گفت: اگر فقط مى‌تونستى خودتو ببينى كه با اون سوسيس‌هاى آويزون از دماغت چه‌قدر خنده‌دار شدى.....!

زن سعى كرد كه با كشيدن سوسيس‌ها، آنها را از دماغش جدا كند، اما آنها سفت و سخت سر جايشان ايستاده بودند. او دوباره و دوباره تلاش كرد اما بى‌فايده بود. سوسيس‌ها محكم به دماغش چسبيده بودند و جدا نمى‌شدند. براى همين هم، دوباره گريه را از سر گرفت و گفت: اينها براى هميشه و تا آخر عمر اينجا مى‌مونن.

هيزم‌شكن كه داشت كم كم از آرزويى كه در حق همسرش كرده بود احساس پشيمانى مى‌كرد و نگران بود كه چطور مى‌تواند با همسرش كه بينى‌اى عجيب و غريب پيدا كرده بود به زندگى ادامه دهد، گفت: بذار من امتحان كنم. بعد رشته‌ى سوسيس‌ها را گرفت و تا جايى كه قدرت داشت به طرف خودش كشيد. اما او فقط با اين كار، همسرش را به سمت خودش مى‌كشيد. آن دو روى زمين نشستند و با ناراحتى به يكديگر نگاه كردند. بعد هر دو گفتند: حالا چى كار كنيم؟

 

و هر دو به يك چيز فكر كردند: فقط يك راه چاره باقى مونده! همسر هيزم‌شكن با خجالت، اين كلمات را بر زبان آورد.

هيزم‌شكن با حسرت  گفت: آه...! بله، موافقم؛ فقط يه راه چاره داريم. و بعد همان‌طور كه به آرزوهاى فراوانشان فكر مى‌كرد، با شجاعت و اطمينان گفت: من آرزو مى‌كنم كه اين سوسيس‌ها از بينى همسرم جدا بشن.

و بلافاصله اين اتفاق اقتاد و آن دو با افسوس، دست‌هاى يكديگر را گرفتند و گفتند: آه! اگر فقط كمى در گفتن حرف‌هامون تأمل مى‌كرديم.....

 

پرى‌هاى ساكن جنگل، حدس مى‌زدند كه چنين اتفاقات عجيبى ممكن است روى بدهد و مخفيانه، هيزم‌شكن و همسرش را زير نظر داشتند و تمام آن‌چه را كه اتفاق افتاد مشاهده كردند. آنها از كارهاى انسان‌ها در تعجب بودند و مى‌دانستند كه اين قدرت آنها نيست كه آرزوهاى انسان‌ها را برآورده مى‌كند، بلكه قدرت فكر و اراده‌ى خود انسان‌هاست كه به برآورده شدن آرزوهاى آنان كمك مى‌كند. كافى است كه انسان‌ها به آن چه مى‌خواهند به دست بياورند باور داشته باشند و با كار و اراده براى كسب آنها تلاش كنند و از قدرت و توانايى‌اى كه خداوند بزرگ به آنها بخشيده در راه درست استفاده كنند.

منبع: سرسره ی زرد

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۴ و ساعت 8:13 |

تو خونه ی قلقلی، یه باغچه بود
باغچه قشنگ بود و پر از غنچه بود
درختی داشت، درخت چی؟ آلبالو
زیرش نشسته قلقلی، اخمالو


گنجشك ناز و كوچیك و مهربون
روی درخته، ساخته بود آشیون
گنجشكه تا قلقلی رو میبینه
می آد پایین، كنار اون می شینه


داد می زنه می گه آهای قلقلی
چیزی شده؟ پیش اومده مشكلی؟
برای چی اینجا نشستی اخمو
از هر چیزیناراحتی زود بگو
دوست ندارم كه باشی تو ناراحت
زود باش بگو دیگه ندارم طاقت


قلقلی گفت: گنجشك ناز و قشنگ
دنیای ما قشنگه و رنگارنگ
یه وقتزمین پر گل، هر جا گرما
یه وقت زمین برفی، سوز و سرما
دنیای ما با این همهقشنگی
هر فصل سال داره یه آب و رنگی
اما نمی دونم من اسم فصل ها
باماههای فصل های خوب و زیبا


قلقلی گفت: گنجشك مهربونم
فصل های سالرو میگی تا بدونم
گنجشكه گفت البته قلقلی جون
همراه من بخون تو شاد و خندون


وقتی زمین سرسبز و پر گل می شه
هر جا پر از صدای بلبل می شه
یعنی كه اومده بازم دوباره
فصل خوبی كه اسم اون بهاره
حالا بگو با منسریع، مثل باد
فروردین و اردیبهشت و خرداد


ماه های خوب و خوشگلبهاری
بگو بهار، عجب صفائی داری
با من بخون بازم تو شاد و خندون
بعد ازبهار شد نوبت تابستون
هوا می شه گرم و درختا خرم
ماه های این فصل رو برایتبگم
تیر و مرداد و بعد از اون شهریور
خورشید خانم به هر جا می كشه سر


تو دست خورشید خانوم و خاك و آب
درختا پر میوه می شند و شاداب
به به ازاین شادابی و قشنگی
هر فصل سال داره یه آب و رنگی


وقتیمی شه نوبت فصل پاییز
باد می چینه برگهای كوچك و ریز
درختای خوب و قشنگ وشاداب
یواش و آروم می روند، توی خواب
نارنجی و زرد می شه رنگ برگها
میپوشونند روی زمین رو زیبا
ماههای اون مهر و آبان و آذر
باد پاییز به هر جامی كشه سر


بعد از پاییز می آد دیگه زمستون
سرما و برف هر جایی میشه مهمون
ماه های اون، دی و بهمن و اسفند
قلقلی، برف بازی كن و شاد بخند
ببین درختا همه توی خوابند
بهار بیاد دوباره باز شادابند


پس توبگو حالا با من یك صدا
قشنگه هر چار فصل خوب خدا
گنجشكه گفت: آهای اهایقلقلی
چاره داره این، نباشه مشكلی


نویسنده: ثریا قائدی

  

 

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در پنجشنبه سی ام مهر ۱۳۹۴ و ساعت 16:33 |

فرفری

چشمهایم را که باز کردم. هیچ‌کس در اتاق نبود. توی رختخواب نشستم کمی فکر کردم و بعد بلند شدم و از پشت شیشه به حیاط نگاه کردم. یکی می‌رفت و یکی می‌آمد. ممدلی، بابا و کبری که تند تند هر چه مادر می‌گفت انجام می‌دادند. یکدفعه همه چیز یادم می‌آمد. مهمانی بود. قرار بود فامیل برای عید دیدنی و خوردن شام به خانهء ما بیایند. با خوشحالی در را باز کردم و با صدای بلند گفتم: «گوسفند را آورده‌اند؟»
مادر و کبری که مشغول شستن میوه و آماده‌کردن ظرف بودند با تعجب به من نگاه کردند. مادر سر تکان داد و کبری گفت: «نَه خیر خانم! هنوز گوسفند را نیاورده‌اند وقتِ بازی شما نشده است. شما بفرما بخوابید گوسفند که آمد خودش بع‌بع صدایتان می‌کند.»
ممدلی که داشت از جلوی من می‌گذشت دو انگشتش را مثل شاخ بالای سرش گرفت و گفت:‌ بَع‌بَع برایش زبان درازی کردم و فوری به آن اتاق رفتم. لباسی را که مادر برای عید من دوخته بود پوشیدم به حیاط آمدم. کبری مرا دید و آهسته به دست مادر زد. مادر برگشت و نگاهم کرد. دستش را روی دست دیگرش زد و گفت: «نگاه کن، نگاه کن. دختر بگذار خواب از کله‌ات بپرد. بگذار صورت شسته شود. بگذار مهمانها از در بیایند بعد برو لباست را بپوش.»
گفتم: «چه فرقی می‌کند. دوست دارم الان بپوشم. بعد هم دور خودم چرخ زدم. لباسم دورم چرخید خندیدم و گفتم:«دست شما درد نکند. چه پیراهن قشنگی برایم دوخته‌اید.»
کبری اخم کرد. مادر گفت:‌«سرت درد نکند ولی بدو، بدو برو لباست را در بیاور.»
پدر جلو آمد و گفت:«چه کارش داری شوکت خانم پوشیده که پوشیده.»
مادر که لجش گرفته بود گفت:«عباس آقا! من سوزن زده‌ام. شب تا صبح کنار چرخ خیاطی نشسته‌آم که بچه‌ها برای عید تمیز و مرتب باشند.»
خودم را لوس کردم و گفتم:«دست شما درد نکند. بعد هم رفتم و محکم لپ مادر را بوسیدم، مادر گفت: «استغفرالله، خُب مواظب باش کثیفش نکنی.»
با شادی دور خودم چرخیدم و لی‌لی کنان پشت درخت انار رفتم. لی لی که می‌کردم چین‌های پیراهنم تکان می‌خورد و من خوشحال بودم.
دوست داشتم هر چه زودتر گوسفندی را که بابا خریده بود به خانه بیاورند.
زنگ در به صدا در آمد کبری که کنار شیرآب توی حیاط نشسته بود از جا پرید و گفت: «مهمانها آمدند»
مادر گفت: «چه خبر است دختر. زهره‌ام آب شد. مهمانها برای شام دعوت شده‌اند کلهء صبح که نمی‌آیند.
صدای بع‌بع آمد و من از جا پریدم و گفتم: گوسفند را آورده‌اند. در را باز کردم. مهدی قصاب با یک گوسفند چاق و چله پشت در ایستاده بود. دستم را دراز کردم و روی شاخ‌های بلند گوسفند کشیدم.
پدر که آمد گوسفند را از مهدی قصاب تحویل گرفت و کشان کشان آن را به حیاط آورد.
با عجله به آشپزخانه رفتم و کمی آشغال سبزی برداشتم و برگشتم آن را روبه‌روی گوسفند گرفتم و گفتم: «بیا، بیا»
گوسفند خودش را از میان دستهای پدر و ممدلی بیرون کشید و به طرفم آمد. با سبزیها او را تا پشت درخت انار بردم.
پدر و ممدلی با یک طناب آمدند تا او را که سرش پایین بود و سبزی می‌خورد به درخت ببندند. جلو دویدم و گفتم:«او را نبندید»
ممدلی گفت: «دِ دِ دِ نگاه کن خواهر کوچولو مهربان. بیخود دلت برای گوسفند نسوزد یکی دو ساعت دیگر… و دستش را روی گردنش کشید و گفت: پخ‌پخ
انگشتم را به دهانم گرفتم و به گوسفند که بی‌خیال سبزی می‌خورد نگاه کردم. بابا او را با طناب به شاخه بست و با ممدلی رفتند. کنار گوسفند نشستم و گفتم:«فرفری‌جان کاش مهمان نداشتیم. آن ‌وقت تو را پیش خودم نگه می‌داشتم.»
روی سرش دست کشیدم. بع‌بع صدا کرد. مادر از توی آشپزخانه بیرون آمد و داد زد: «پا شو، پا شو دختر. صدای این گوسفند را در نیاور. بیا به خواهرت کمک کن…»
دویدم و به آشپزخانه رفتم. بوی پیاز داغ و سبزی سرخ‌شده آشپزخانه را پر کرده بود. مادر سبزیهای توی قابلمه را با ملاقه قاطی کرد وقتی برگشت نگاهش به من افتاد و گفت: «چه عجب، تشریف آوردید.»
بعد دوباره نگاهی به پیراهنم کرد و گفت:«مهمانها شب می‌آیند. این لباس را چرا از حالا پوشیده‌ای؟» صدای بع‌بع گوسفند بلند شد. بدون آنکه جواب مادر را بدهم یک قدم به طرف در برداشتم اما با فریاد کبری سرجایم خشکم زد.
کبری گفت: «من هم بلدم با گوسفند بازی کنم. بیا بنشین و بشقابها را با پارچه تمیز کن بعد هم پارچه‌ای را که توی دستش بود محکم وسط یک عالمه بشقاب که گوشهء آشپزخانه چیده شده بود انداخت و به اتاق رفت.
مادر گفت: «خواهرت خسته شده. از صبح که چشم باز کرده دارد کار می‌کند.»
سرم را پایین انداختم و بی‌حوصله به طرف بشقابها رفتم.
خودم توی آشپزخانه بودم و حواسم پیش فرفری. به مادر که باز هم کنار قابلمه ایستاده بود و ملاقه را توی آن می‌چرخاند نگاه کردم و گفتم: «فرفری را نکشید.»
مادر نگاهم کرد و با تعجب گفت: «فرفری؟»
گفتم: «گوسفند را می‌گویم.»
مادر سرش را تکان داد و گفت: «هنوز نیامده برایش اسم گذاشته‌ای؟ اگر او را نکشیم پس خورشت بی‌گوشت جلوی مردم بگذاریم؟!»
گفتم: «گوشت بخرید…»
مادر ملاقه را کنار قابلمه گذاشت و گفت:«خوبه، خوبه. زود کارت را انجام بده»
بعد دوباره برگشت و به پیراهنم نگاه کرد و گفت:«بعد هم این را در بیاور.»
گفتم:«مگر مال من نیست. خوب دوست دارم بپوشمش.»
مادر گفت:«حالا هی لج کن. ولی به خدا رضوان اگر یک ذره کثیف شود. گوشت را آنقدر می‌کشم که مثل گوش فیل دراز شود.»
گفتم: «گوش فیل گرد است. گوش خر دراز است.»
مادر خندید ولی برای اینکه خنده‌اش را نبینم به آن اتاق رفت. کارم که تمام شد دوان دوان به طرف فرفری رفتم و روبه‌رویش نشستم. لحظه‌ای سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد. انگار نگاهش خیلی غمگین بود. شاید بوی سبزی سرخ شده را فهمیده بود و می‌دانست تا یکی دو ساعت دیگر کنار سبزیها توی قابلمه قل می‌زند. سرش را توی بغلم گرفتم و گفتم:«فرفری‌جان خدا کند مهدی قصاب وقتی با موتورش می‌آید بخورد زمین و پایش بشکند. یا نه چاقویش را گم کند. خدا کند مهمانها بگویند ما نمی‌آئیم. خدا کند بابا با یک عالمه گوشت به خانه بیاید و بگوید شوکت خانم این هم گوشت، گوسفند باشد برای رضوان تا آن را نگه دارد و روزها پشت درخت انار با او بازی کند.
فرفری هم ساکت ساکت بود و از توی بغلم تکان نمی‌خورد. ولی بالاخره صدای زنگ در بلند شد. انگار نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. کبری دوید و در را باز کرد. سر فرفری را محکم‌تر توی بغلم فشار دادم. پدر و مهدی قصاب به طرف درخت آمدند. مهدی قصاب که فرفری را توی بغل من دید رو به بابا کرد و گفت: «عباس آقا عجب دختری دارید.»
با التماس به پدر نگاه کردم و گفتم: «بابا فرفری را نکشید.»
مهدی قصاب خندید و گفت: «معاذالله آبجی کوچولو ما روزی چند تا از این فرفری‌ها رو پخ‌پخ می‌کنم، نکنیم که مردم باید خورشت و آبگوشت بی‌گوشت بخورند.»
پدر دستم را گرفت و گفت: باشو رضوان پاشو برو به آشپزخانه.
به فرفری که بی‌خیال و بی‌خبر از همه ایستاده بود و نشخوار می کرد، نگاه کردم و به طرف آشپزخانه دویدم.
مادر گفت: «خدا را شکر که آمدند. بعد همانطور که لبخندی می‌زد به طرف من برگشت. ناگهان لبخند از روی لبش پرید و داد زد و دستش را آن چنان به صورتش زد که برق از چشمهای من پرید. کبری هم به آشپزخانه آمد تا بداند چه خبر شده. او هم دستش را روی دستش کوبید و گفت:«پس گوشهء پیراهنت کو؟»
سرم را خم کردم. تکه‌ای از پیراهن چین‌چینی قشنگم نبود.
مادر گفت:‌«خاک بر سرم انگار چیزی آن را جویده»
تازه فهمیدم فرفری در آخرین لحظات چه چیزی را با اشتها زیر دندانش می‌جوید. همان وقت که ساکت سرش را توی بغلم گذاشته بود و چیزی نمی‌گفت پیراهنم را مزه مزه می‌کرد.
گریه‌کنان به طرف اتاق دویدم و پشت رختخوابها قایم شدم. گریه کردم و گریه کردم نه برای لباسم بلکه برای دوستم فرفری.
وقتی چشمهایم را باز کردم. صبح شده بود. از مهمانها خبری نبود. من توی رختخواب بودم پدر، مادر و کبری و ممدلی هنوز خواب بودند. به طرف درخت انار رفتم فقط طنابی که فرفری را با آن به شاخهء انار بسته بودند مانده بود. به گوشهء لباسم نگاه کردم و گفتم: «نوش‌جانت فرفری. نوش‌جانت»
نویسنده:افسانه شعبان نژاد

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در پنجشنبه سی ام مهر ۱۳۹۴ و ساعت 15:42 |
 
روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ، تعدادی کبوتر زندگی می‌کردند. در آن نزدیکی یک شکارچی هم بود که هر روز به سراغ این پرندگان می‌رفت و تورش را روی زمین پهن می‌کرد و وقتی پرنده‌ای روی تور می‌نشست آن را شکار می‌کرد. کبوترها از این موضوع خیلی ناراحت بودند،چون کم‌کم تعدادشان کم می‌شد و غم و غصه در جمع آنها نفوذ کرده بود.

 

یک روز کبوتر پیر، همه کبوترها را جمع کرد تا با آنها صحبت کند و بعد همگی با هم تصمیم بگیرند که چه کاری باید انجام دهند تا از دست این شکارچی بدجنس راحت شوند. هر کدام از کبوترها یک نظر می‌دادند و کبوترهای دیگر موافقتشان را اعلام می‌کردند. در بین آنها یک کبوتر دانا بود که در آخر جلسه به دوستانش گفت من فقط یک مطلب را می‌خواهم یادآوری کنم‌ و آن هم این است که همه ما باید قبل از هر چیز و هر کاری اتحاد داشته باشیم، چون‌ هیچ‌کس به تنهایی نمی‌تواند کاربزرگی انجام دهد، مگر آن که در یک گروه هماهنگ باشد.

تمام کبوترها با سرهای کوچکشان حرف او را تایید کردند و همه با هم‌پیمان بستند و بال‌هایشان را یکی‌یکی روی هم گذاشته و یک صدا گفتند ما با هم دشمن را شکست می‌دهیم.

فردای آن روز سروکله شکارچی پیدا شد و دوباره تورش را روی زمین پهن کرد و مقداری دانه هم روی تور پاشید و در گوشه‌ای پنهان شد. چندی نگذشت که همه پرندگان با هم روی تور نشستند و مشغول دانه خوردن شدند. شکارچی که خیلی خوشحال شده بود سریعا تور را جمع کرد و تمام کبوترها داخل تور گیر افتادند و منتظر شدند تا او نزدیک شود. زمانی که شکارچی سر تور را گرفت همه کبوترها با هم به پرواز درآمدند و آنقدر بال زدند و بالا رفتند تا او را از زمین بلند کردند. شکارچی هم دست و پا می‌زد و کمک می‌خواست. کبوتر دانا از بین جمع فریاد زد: پرواز به سمت دریاچه و همه به گفته او عمل کردند و شکارچی را به سمت دریاچه بردند. شکارچی که خیلی ترسیده بود کم‌کم دست‌هایش شل شد و طناب را رها کرد و به داخل دریاچه افتاد و کبوترها هم به وسط جنگل رفتند و تور آنها در جنگل به شاخه درختی گیر کرد. داخل آن درخت یک سنجاب زندگی می‌کرد و سنجاب که دید کبوترها داخل تور گیرافتاده‌اند دوستانش را صدا کرد و همه با هم طناب‌ها را جویدند و کبوترها را از داخل تور نجات دادند‌. شکارچی هم دیگر هیچ‌وقت آن طرف ها پیدایش نشد.

منبع: اینترنت

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۴ و ساعت 8:33 |