آن شب عروسی بود. من از صبح جلوی در خانه نشسته بودم. صاحبم می‏ خواست داماد بشود. من باید عروسش را روی پُشتَم می ‏نشاندم و به خانه می ‏بردم. ظهر نشده، دوستانش آمدند.

آن‏ها خوش‏حال بودند. خیلی خوش‏حال. هرکدام از راه می ‏رسیدند دستی به پیشانی ‏ام می ‏کشیدند. صاحبم که رسید، سَرم را نوازش کرد و گفت: «مراقب عروسم باشی!» دلم می ‏خواست بگویم: «حواسم هست. من هم دختر پیامبر را دوست دارم». خجالت کشیدم و سرم را پایین انداختم.

روز آفتابیِ خوبی بود. گُل آوردند. منگوله‏ های رنگی، نخ‏ه ای رشته رشته‏ ی بلند و پارچه ه‏ای زیبا که روی سر و تنم انداختند. آن روز همه‏ ی شترهای مدینه دلشان می‏خواست جای من بودند. ولی فقط من شتر علی (ع) بودم. وقتی صدای هلهله و شادی بلند شد، فهمیدم که عروس را آوردند.

فاطمه (س) مثل فرشته‏ ها شده بود. زن‏ها و دخترها دورش را گرفته بودند. از خوش‏حالی دور خودم چرخیدم. یک‏بار هم شیهه ‏ی بلندی کشیدم، جوری که زن‏ها ترسیدند امّا فاطمه (س) نترسیدند. فوری خم شدم و جلوی پاهایش زانو زدم. او به آرامی روی پشتم نشست.

وای که چه قدر خوش‏حال بودم. اندازه‏ ی آسمان. اندازه‏ ی صحرا. فاطمه (س) افسارم را محکم گرفت. آن وقت آهسته بلند شدم و آرام آرام راه افتادم. بعد از این خانه‏ ی علی (ع) ، خانه‏ ی فاطمه (س) بود. مهمان‏ ها دنبال ما می ‏آمدند و شادی می‏کردند، وقتی رسیدیم، جلوی در ایستادم. زانوهایم را خم کردم و نشستم.

زن‏ها کمک کردند تا عروس از پشتم پایین بیاید. بعد او را بردند. علی (ع) کنار من آمد. سرم را نوازش کرد و گفت: «خوش‏حال باش! تو بهترین عروس دنیا را به خانه‏اش آوردی».

در باز بود و پنجره‏های اتاق باز. چه اتاق ساده ‏ای. یک گلیم داشت. روی طاقچه ‏اش چند کاسه سفالی بود و یک کوزه. یک آسیاب دستی هم گوشه‏ ی حیاط بود. حتماً بعد از این خانم فاطمه (س) با این آسیاب گندم‏ها را آرد می‏کرد و نان می‏پخت. ماه مثل یک سکّه‏ ی بزرگ نقره‏ای توی آسمان می‏درخشید. ستاره‏ ها دسته دسته به تماشا آمده بودند. من خوابم می‏آمد امّا دلم نمی‏ خواست بخوابم.

کم کم مهمان‏ها رفتند. همه رفتند. فقط بابای فاطمه (س) مانده بود. بابای فاطمه (س)، رسول خدا (ص) یک کاسه آب آورد. مُشتی از آن برداشت و روی سر عروس و داماد پاشید. قطره ‏های آب مثل دانه ‏های مروارید روی سر و شانه‏ ی آن‌ها ریختند. پیامبر خندید و گفت: «مبارک باشه». بعد هر دو را بغل کرد و بوسید. من از خوش‏حالی گریه ‏ام گرفت. پیامبر (ص) گفت: «علی جان! خدا بهترین عروس دنیا را نصیب تو کرده. مواظب دخترم باش. من این امانت را به تو می‏سپارم. شادی او، شادی من است و غصّه‏ ی او، غصّه‏ ی من».

و به فاطمه (س) گفت: «دخترم! عزیزم! خدا بهترین همسر دنیا را به تو داد. به حرفش گوش کن. بگذار همیشه از تو راضی باشد».

ماه و ستاره‏ ها مثل من آن‏ها را تماشا می‏کردند و از خوش‏حالی گریه‏ شان گرفته بود. آسمان مدینه ستاره باران بود. شبِِ عروسی بود.

 

نویسنده: مهری ماهوتی

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در دوشنبه سوم آذر 1393 و ساعت 10:58 |
خورشيد و باد  
قصه :

روزي خورشيد و باد ، با هم گفتگو مي كردند . كم كم صحبتشان به يك اختلاف نظر رسيد . آنها هر كدام تصور مي كردند كه از ديگري قويتر است . هر كدام از كارهاي بزرگشان صحبت مي كردند و سعي مي كردند كه ديگري را راضي كند كه حرف او را بپذيرد . كم كم اين اختلاف نظر بيشتر شد . يكباره مرد رهگذري را ديدند . با هم قرار گذاشتند كه از مرد بخواهند تا بين آن دو داوري كند .
 مرد به آنها گفت : خوب بهتر است شما را بيازمايم . او گفت هر كدام از شما ها بتواند كت مرا در آورد ، او قويتر است . اول باد شروع كرد . خورشيد پشت ابرهارفت تا مزاحم باد نباشد . باد شروع به وزيدن كرد . مرد كتش را محكم گرفت . باد تندتر و بيشتر وزيد ، ولي هرچه باد بيشترمي شد . مرد محكمتر لباسش را مي گرفت تا باد آنرا نبرد . باد از وزيدن ايستاد ، خسته به كناري رفت .
 نوبت خورشيد رسيد تا خودش را بيازمايد . خورشيد از پشت ابر بيرون آمد و درخشيد . درخشنده تر از هميشه مي درخشيد . هوا گرم و گرمتر شد . مرد از گرما كلافه شده بود . ديگر نمي توانست در زير آن آفتاب داغ ، كتش را تحمل كند . و مجبور شد كه كتش را در آورد .

منبع:کودکانه

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در یکشنبه دوم آذر 1393 و ساعت 13:24 |
نویسنده‌ای که با کلمات شوخی می‌کند

http://img1.tebyan.net/big/1389/10/1362269365182987441217318721250192164154.jpg

«فرحناز یوسفی» نویسنده‌ای است که 11 سال است برای بچه‌ها می‌نویسد. او در نوشتن داستان‌های طنز سررشته دارد و «حاجی فیروز» از آثار برگزیده‌ی این نویسنده در جشنواره‌ی مطبوعات شهری سال 1388 بود. «یوسفی» مثل خیلی از نویسندگان از کودکی رویای نوشتن داشته است. او در این‌باره می‌گوید: «نوشتن از آرزوهای کودکی من بود. از کودکی به خواندن کتاب‌هایی همچون آثار «چارلز دیکنز»، «هانس کریستین آندرسن» و دیگر نویسندگانی که برای کودکان و نوجوانان می‌نوشتند علاقه داشتم و از نویسندگانی چون «شل سیلور استاین» الگو گرفتم. من فکر می‌کنم شغل بیش‌تر آدم‌ها به آرزوهای کودکی‌شان برمی‌گردد.» نویسنده‌ی کتاب «کاریکلماتور» قصه‌گوی خوبی نیز هست: «دو دختر به نام‌های «پرستو» و «سپیدار» دارم. از کودکی برای «سپیدار» قصه می‌گفتم. اما او ویژگی خاصی داشت که قصه‌های قدیمی را نمی‌پذیرفت و همیشه از من قصه‌های جدید می‌خواست. این شد که خلق قصه‌های جدید را شروع کردم و قصه‌های خودم را برای دخترم تعریف می‌کردم. بعد از مدتی به خود آمدم و دیدم که تعداد زیادی قصه دارم که از خود من است.» «فرحناز یوسفی» 11 سال پیش نخستین کتابش را با نام «خرس مهربان» برای کودکان نوشت و انتشارات «انجام کتاب» آن‌ را چاپ کرد. به‌تازگی کتاب «پیشه‌وران کهن» از این نویسنده منتشر شده است. او درباره‌ی این کتاب توضیح می‌دهد: «این کتاب را برای آشنایی نوجوان امروز با مشاغل قدیمی مانند لحاف‌دوزی، شیشه‌گری، روی‌گری، مس‌گری و مانند آن نوشته‌ام و در تألیف آن با صاحبان حرفه‌های قدیمی گفت‌وگو کرده‌ و به صورت میدانی، کتاب‌خانه‌ای و اینترنتی تحقیقاتی انجام داده‌ام.» نویسنده‌ی «شوخی با کلمه‌ها» بیش‌تر در حوزه‌ی طنز کار کرده است و یکی از داستان‌هایش به نام «حاجی فیروز» در جشنواره‌ی مطبوعات شهری برگزیده شده است. او درباره‌ی فعالیتش در حوزه‌ی طنز می‌گوید: «آثار من به طور مرتب در مجله‌ی «طنز و کاریکاتور» و به صورت پراکنده در «دوچرخه»، «باران» و «اطلاعات بین‌الملل» چاپ می‌شود.» نویسنده‌ی کتاب «گاهی لبخند» به یادماندنی‌ترین خاطره‌ی دوران نویسندگی‌اش را این‌طور تعریف می‌کند: «خاطره‌ی ماندنی من از دوران نویسندگی دیدن واکنش مخاطبین در هنگام خواندن آثارم است. «حاجی فیروز» داستانی است که آن را در حوزه‌ی طنز تلخ نوشته‌ام. خیلی وقت‌ها دیده‌ام که مخاطبان نوجوان و حتی بزرگ‌سال داستان «حاجی فیروز» وقتی به پایان این طنز تلخ رسیده‌اند اشک به چشمان‌شان آمده‌ است. وقتی متوجه تأثیرگذاری این اثر بر مخاطبان آن می‌شوم از کارم احساس رضایت می‌کنم.» خانم یوسفی از چند سال پیش یک دفتر انتشاراتی هم برای چاپ آثار ادبیات ایرانی برای کودکان، نوجوانان و بزرگ‌سالان دایر کرده است؛ بنابراین اگر در شناسنامه‌ی کتابی نام انتشارات «پرستوی سپید» را دیدید، بداند کار، کار اوست. ***** چند داستان کوتاه داستان های کوتاه و کاریکلماتورهای زیر برگرفته از کتاب های فرحناز یوسفی است و هرگونه برداشت فقط با ذکر نام نویسنده بلامانع است. حاجی فیروز پسر کوچک به پدرش گفت: پدر! دیروز در خیابان حاجی فیروز دیدم. بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند، ولی پدر! من از او خیلی خوشم آمد، نه به خاطر اینکه ادا در می آورد و می رقصید، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی شبیه تو بود... از فردا مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند... قصر با شکوه مرد با خودش فکر کرد خانه اش بی شباهت به یک قصر نیست! خدمتکارها از هر طرف در رفت و آمد بودند؛ یک نفر بوقلمون و غذاهای رنگارنگ را روی میز تالار می چید و دیگری کارد و چنگال های طلایی و نقره ای را روی میز، کنار ظرف های گرانقیمت می گذاشت. مانند هر روز حاضر می شد تا غذای خود را در محیط اشرافی منزلش صرف کند، صدای زن او را به خود آورد: «عجله کن مرد! اگر تا شب سقف را تعمیر نکنی، آب باران تمام خانه را خواهد گرفت...» مربای آلبالو دخترکوچولو از شدت گریه شانه هایش می لرزید. از تنبیه شدنش ناراحت نبود، از اینکه مادرش را ناراحت کرده بود غصه می­خورد. همان طور که اشک هایش را پاک می کرد با هق هق گفت: «مادر قول می­دهم دیگر با مربای آلبالو روی میز نقاشی نکشم.» مادر وقتی در سکوت با دستمال خیس میز صبحانه را پاک می­کرد، قلبی به رنگ آلبالویی دید که داخل آن نوشته بود: «دوستت دارم مادر» فردا صبح دختر کوچولو پنج تا شیشه مربا روی میز صبحانه دید که به شکل قلب کنار هم چیده شده بود! جای تَنگ پنج کرم در لانه تنگی با هم زندگی می کردند . کرم کوچک، چون کوچک بود اعتراضی نداشت و به راحتی خودش را جا داده بود. کرم بزرگ که خیلی چاق و گوشتالو بود، مرتب غر می زد و به فکر جای بیشتر بود، تا اینکه یک روز آن قدر خودش را جا به جا کرد تا سرش از لانه بیرون آمد، تازه داشت نفسی تازه می کرد که صدای پسرکی را شنید که می گفت: خدای من ! باز هم جورابم سوراخ شد... سمساری از دست این همه وسایل بی خودی، اضافه و خراب کلافه شده بود. گلدان ترک خورده، ساعت خراب، تابلوی شکسته، مبل های پاره، فرش پوسیده! با خودش فکر کرد: «باید یک پولی هم بدهم تا کسی همه آنها را ببرد.» تصمیم گرفت از آن به بعد فقط در بالای شهر به دزدی برود. قتل پسر کوچولو کم کم داشت می ترسید. زن می گفت: بالاخره مجبور می شوی طلاقم بدهی. مرد می گفت: ولی ما قول دادیم فقط مرگ ما را از هم جدا کند... و به سمت آشپزخانه رفت. چند چاقوی بزرگ آنجا بود. بالاخره یکی از آنها را انتخاب کرد و به طرف زن آمد... پسر کوچولو خیلی ترسیده بود؛ این صحنه ها برای سن و سال او خوب نبود. تلویزیون را خاموش کرد. درخت و نویسنده مرد زیر درخت کهنسال نشست. مداد و کاغذش را بیرون آورد و شروع کرد به نوشتن: - راه های جلوگیری از نابودی جنگل! درخت خنده بلندی کرد. مرد توجهی نکرد و ادامه داد: - از قطع کردن درختان جلوگیری کنیم... درخت آن قدر بلند خندید که مرد کلافه شد و پرسید: «به چه می خندی؟!» درخت گفت: «آیا تا به حال فکر کرده ای، مداد و کاغذی را که با آنها برای حفظ جان من، سفارش می کنی از کجا آمده است؟!» کرم سیب کرم شکموی داخل سیب، همیشه در فکر این بود که نکند روزی غذایش تمام شود و گرسنه بماند. یک روز با خودش گفت: «اگر سیبم تمام شد به سراغ سیب های دیگر می روم.» به خاطر همین، سرش را از سوراخ سیب بیرون آورد و شروع کرد به شمردن سیب های درخت ... آن قدر سیب شمرده بود که سرش گیج می رفت، ولی احسـاس خوشحـالی و سبـکی می کرد... هنوز در حال شمردن بود که پرنده ای او را داخل دهان جوجه اش گذاشت... جوجه کوچولو تمام آن روز را سیر بود... ***** کتابهای فرحناز یوسفی 1. حاجی فیروز (داستان های کوتاه) فرحناز یوسفی، آرزو انواری (ویراستار)، رامین سیاردشتی (تصویرگر) ناشر: پرستوی سپید - 24 اسفند، 1387 قیمت: 10000 ریال 2. کاریکلماتور/ فرحناز یوسفی، پرستو زمانی ناشر: پرستوی سپید - 24 اسفند، 1387 قیمت: 50000 ریال 3. بازی با کلمه ها: مجموعه ای از کاریکلماتورها فرحناز یوسفی، پرستو زمانی (ویراستار) ناشر: پرستوی سپید - 28 مهر، 1388 قیمت: 5000 ریال 4. گاهی خنده/ فرحناز یوسفی ناشر: پرستوی سپید - 24 اسفند، 1388 قیمت: 50000 ریال 5. پیشه وران کهن: آشنایی با 15 حرفه قدیمی/ فرحناز یوسفی ناشر: پرستوی سپید - 24 اسفند، 1388 قیمت: 20000 ریال 6. نگاهی دیگر (مجموعه ای از کاریکاتورهای فرحناز یوسفی) فرحناز یوسفی، پرستو زمانی (ویراستار) ناشر: پرستوی سپید - 24 اسفند، 1388 قیمت: 5000 ریال 7. گلنار و عروسک پارچه ای/ فرحناز یوسفی، محمود ارواحی آذر (نقاش) ناشر: شیدوش - 21 بهمن، 1386 قیمت: 4000 ریال 8. عروسک قشنگ من قرمز پوشیده / فرحناز یوسفی (شاعر) ناشر: چاپار فرزانگان - 15 فروردین، 1384 قیمت: 3000 ریال
منبع: تبیان
+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 و ساعت 20:15 |
 

 در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!

اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین ساخت و دست آخر معلوم شد که معمار زبر دست و افسانه ای به نام سنمار وجود دارد که این کار از عهده او بر می آید …

و بالاخره او را یافتند و کار را به او سپردند  و او طرحی نو در انداخت و کاخ افسانه ای خورنق را تا زیر سقف بالا برد و اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت اما درست وقتی که دیواره ها به زیر سقف رسید  سنمار ناپدید شد و کار اتمام قصر خورنق نیمه کار ماند …

مدتها پی او گشتند ولی اثری از او نجستند و پادشاه خشمگین و ناکام دستور دستگیری و محاکمه و مرگ او را صادر کرد تا پس از هفت سال  دوباره سر و کله سنمار پیدا شد .

او که با پای خود امده بود دست بسته و در غل و زنجیر به حضور پادشاه آورده شد و شاه دستور داد او را به قتل برسانند اما سنمار درخواست کرد قبل از مرگ به حرفهای او گوش کنند و توضیح داد که علت ناکامی معماران قبلی در برافراشتن سقف تالار بی ستون این بوده است که زمین به دلیل فشار دیواره ها و عوارض طبیعی نشست می کند و اگر پس از بالا رفتن دیواره بلافاصله سقف ساخته شود به دلیل نشست زمین بعدا سقف نیز ترک خورد و فرو می ریزد و قصر جاودانه نخواهد شد…

پس لازم بود مدت هفت سال سپری شود تا زمین و دیواره ها نهایت افت و نشست خود را داشته باشند تا هنگام ساخت سقف که موعدش همین حالا است مشکلی پیش نیاید و اگر من در همان موقع این موضوع را به شما می گفتم حمل بر ناتوانی من می کردید و من نیز به سرنوشت دیگر معماران ناکام به کام مرگ می رفتم …

پادشاه و وزیران به هوش و ذکاوت او آفرین گفتند و ادامه کار را با پاداش بزرگتری به او سپردند و سنمار ظرف یک سال قصر خورنق را اتمام و آماده افتتاح نمود .

مراسم باشکوهی برای افتتاح قصر در نظر گرفته شد و شخصیتهای بزرگ سیاسی آن عصر و سرزمینهای همسایه نیز به جشن دعوت شدند و سنمار با شور و اشتیاق فراون تالارها و سرسراها واطاقها و راهروها و طبقات و پلکانها و ایوانها و چشم اندازهای زیبا و اسرار امیز قصر را به پادشاه و هیات همراه نشان میداد و دست آخر پادشاه را به یک اطاق کوچک مخفی برد و رازی را با در میان گذاشت و به دیواری اشاره کرد و تکه  اجری را نشان داد و گفت : کل بنای این قصر به این یک آجر متکی است که اگر آنرا از جای خود در آوری کل قصر به تدریج و آرامی ظرف مدت یک ساعت فرو میریزد و این کار برای این کردم که اگر یک روز کشورت به دست بیگانگان افتاد نتوانند این قصر افسانه ای را تملک کنند شاه خیلی خیلی خوشحال شد و از سر شگفتی سنمار به خاطر هنر و هوش و درایتش تحسین کرد و به او وعده پاداشی بزرگ داد و گفت این راز را باکسی در میان نگذار …

تا اینکه در روز موعود قرار شد پاداش سنمار معمار را بدهد . او را با تشریفات تمام به بالاترین ایوان قصر بردند و در برابر چشم تماشا گران دستور داد به پایین پرتابش کنند تا بمیرد!!!

سنمار در آخرین لحظات حیات خود به چشمان پادشاه نگاه کرد و با زبان بی زبانی پرسید چرا ؟؟؟!!!

و پادشاه گفت برای اینکه جز من کسی راز جاودانگی و فنای قصر نداند و با این جمله او را به پایین پرتاب کرده  و راز را برای همیشه از همه مخفی نگاه داشت…!

ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده‌ایم می‌توانیم هدایت کنیم… اسکات پک

 

منبع:http://www.beytoote.com/fun/fiction-little/king-castle.html

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 و ساعت 15:38 |

سیر توی سفره ‏ها بود

کنار هر غذا بود

سفید بود و تمیز بود

خوش‏مزه، تند و تیز بود

یه روز پیاز بی ‏خبر

آمده بود از سفر

همین که سیره را دید

دوید و او را بوسید

یک‌ دفعه سیر بد بو

پرید و دور شد از او

داد زد و با حال بد

پیازه را کنار زد

گفت که چه بویی!

پیف پیف

برو برو دورشو

! ایف ایف

پیاز یواشی خندید

صداش تو سفره پیچید:

"سیر که خودش بو داره

ببین چه ‏قدر رو داره

با فیس و با افاده

می‏گه پیاز بو داره

منبع: نبات کوچولو

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 و ساعت 15:7 |