مرد آتش نشانم

وقت نبرد با آتش

خودم یک قهرمانم

کارم را دوست دارم

من ناجی انسانم

بی احتیاطی نکن

با آتش بازی نکن

تا در امان بمونی

خودت رو نسوزونی

حادثه های ناجور

همیشه در کمینه

نجات جان انسان

کارم همش همینه

ماشین آتش نشان

وقتی آژیر می کشه

کنار برید زود زود

باید زودتر رد بشه

خاموش کنه آتیش رو

خیلی فوری خیلی زود

این آتیش خطرناک

هم شعله داره هم دود

………………………………………………………………………………………

شاعر: مهری طهماسبی دهکردی

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در دوشنبه هفتم مهر 1393 و ساعت 8:8 |
 

داستان کودکانه و آموزنده میمون بی ادب را در ادامه بخوانید. این داستان کوتاه کودکانه ، برای رده سنی مهد کودک و پیش دبستانی مناسب است.

 میمون بی ادب

یکی بود یکی نبود دریک جنگل بزرگ چندتا میمون وسط درختها زندگی میکردند
در بین آنها میمون کوچکی بود به نام قهوه ای که خیلی بی ادب بود.

همیشه روی شاخه ای می نشست وبه یک نفر اشاره میکرد وباخنده میگفت
اینوببین چه دم درازی داره اون یکی رو چه پشمالو وزشته وبعد قاه قاه می
خندید.

هر چه مادرش اورانصیحت میکرد فایده ای نداشت.

تااینکه یک روز درحال مسخره کردن بود که شاخه شکست وقهوه ای روی زمین افتاد.

 مادرش اوراپیش دکتریعنی میمون پیربرد.

دکتر اورامعاینه کرد وگفت دستت آسیب دیده  و توباید شیرنارگیل بخوری تا خوب شوی.

 چند دقیقه بعد قهوه ای بقیه میمونها را دید که برایش شیر نارگیل آورده بودند.

اوخیلی خجالت کشید وشرمنده شد وفهمید که ظاهر وقیافه اصلا مهم نیست بلکه این قلب مهربونه که اهمیت داره،

برای همین ازآن ها معذرت خواهی کرد وهیچوقت دیگران را مسخره نکرد.

 

نویسنده: خانم اعظم شریفی مهر

 منبع: کودک سیتی

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در سه شنبه چهارم شهریور 1393 و ساعت 14:18 |

ما بچه ها دوست داریم

همیشه خندون باشیم

دوست نداریم که غمگین،

خسته و گریون باشیم

 

بعضی آدم بزرگا

کودکی یادشون  نیست

جنگ به  پا می کنن

بچه ها رو یادشون نیست

 

با دل های سیاه و

 با چشمای پر از خون

با نفرتی که کرده

اونا رو هار و مجنون

 

هر چی گلوله دارن

 رو سرِ ما می بارن

دقّ دلی هاشونو

اینجوری درمیارن

 

آهای آدم  بزرگا

چرا جنگ و جنایت؟

چرا ظلم و تباهی؟

چرا کینه و نفرت؟

 

خونه هامون خراب شد

دلهای ما کباب شد

زخمی و بیمار شدیم

از شما بیزار شدیم

 

کاشکی که دنیای ما

 پر از صلح و صفا بود

نفرت و جنگ  و کینه

از آدما ،جدا بود

........

.شاعر: مهری طهماسبی دهکردی

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 و ساعت 9:38 |

شعر زیبای کودکانه  من و دوچرخه

 

من و دوچرخه با هم

به تیر برق خوردیم

 عجب تصادفی بود

چه خوب شد نمردیم

دو جای کله ام شد

قلمبه مثل گردو

دوچرخه بدتر از من

شکست کله ی او

دوچرخه بازی من 

چقدر دردسر داشت

مقصرش کسی بود

که تیر برق را کاشت

 شاعر:؟ منبع:

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در جمعه بیست و هفتم تیر 1393 و ساعت 16:56 |

آمده فصل تابستان

با خورشید فروزان

 

تیر و مرداد،شهریور

می آیند با تابستان

 

تابستان گرمِ  گرم است

آفتابش داغ و سوزان

 

اما من دوستش دارم

چون تعطیل است دبستان

 

تابستان فصل كوشش

تابستان فصل كار است

 

بر شاخه ی درختان

میوه های آبدار است

 

میوه ی آبدار و شیرین

نعمت پروردگاراست

شاعر:مهری طهماسبی دهکردی

+ نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی در چهارشنبه یازدهم تیر 1393 و ساعت 17:47 |